از همان روزی كه دست حضرت قابیل گشت آلوده به خون حضرت هابیل از همان روزی كه فرزندان آدم صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید آدمیت مرد گرچه آدم زنده بود
از همان روزی كه یوسف را برادرها به چاه انداختند از همان روزی كه با شلاق و خون دیوار چین را ساختند آدمیت مرده بود
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب گشت و گشت قرنها از مرگ آدم هم گذشت ای دریغ آدمیت برنگشت
قرن ما روزگار مرگ انسانیت است سینه دنیا ز خوبیها تهی است صحبت از آزادگی، پاكی، مروت، ابلهی است
من كه از پژمردن یك شاخه گل از نگاه ساكت یك كودك بیمار از فغان یك قناری در قفس از غم یك مرد در زنجیر حتی قاتلی بردار، اشك در چشمان و بغضم در گلوست وندرین ایام زهرم در پیاله، زهر مارم در سبوست مرگ او را از كجا باور كنم؟
صحبت از پژمردن یك برگ نیست وای، جنگل را بیابان میكنند دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میكنند هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا آنچه این نامردمان با جان انسان میكنند
صحبت از پژمردن یك برگ نیست فرض كن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست فرض كن یك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست فرض كن جنگل بیابان بود از روز نخست در كویری سوت و كور در میان مردمی با این مصیبتها صبور صحبت از مرگ محبت مرگ عشق گفتگو از مرگ انسانیت است...
بی تو مهتاب...
بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم !
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید
یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فرو ریخته در آب شاخه ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید : تو بمن گفتی : ازین عشق حذر کن ! لحظه ای چند بر این آب نظر کن آب ، آئینة عشق گذران است تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا ، که دلت با دگران است تا فراموش کنی ، چندی ازین شهر سفر کن !
با تو گفتنم : حذر از عشق ؟ ندانم سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم روز اول که دل من به تمنای تو پَر زد چون کبوتر لب بام تو نشستم تو بمن سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !
اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب نالة تلخی زد و بگریخت ! اشک در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه کشیدم نگسستم ، نرمیدم
رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم نه گرفتی دگر از عاشق آزده خبر هم نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم ! بی تو ، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم فریدون مشیری
یک با یک اگر برابر بود...
معلم پای تخته داد میزد
صورتش از خشم گلگون بود و
دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسی ها لواشک بین خود تقسیم می کردند
وآن یکی در گوشه ای دیگر "جوانان" را ورق می زد
برای اینکه بی خود های هو می کردو با آن شور بی پایان
تساوی های جبری را نشان میداد
با خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود
باید تورو پیدا کنم، شاید هنوزم دیر نیست تو ساده دل کندی ولی، تقدیر بی تقصیر نیست با اینکه بی تاب منی، بازم منو خط می زنی باید تورو پیدا کنم، تو با خودت هم دشمنی کی با یه جمله مثل من میتونه آرومت کنه اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه
I must find you; maybe it’s not too late You gave up so easily but the fate’s not innocent neither Though you’re restless for me, but ignoring me still I must find you; you’re your own enemy too Who can make you calm just with a simple word? And hit your brain at the very last moments and make you waive to go
دلگیرم از این شهر سرد، این کوچه های بی عبور وقتی به من فکر می کنی، حس می کنم از راه دور آخر یه شب این گریه های سوی چشامو می بره عطر تنی از پیرهنی که جاگذاشتی می پره
I’m offended with this cold city, with these lonely streets I can feel it from distance when you’re thinking about me I know these tears will finally make me blind And the smell of your perfume will fade away From the dress you left
باید تورو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی راضی به با من بودنت، حتی از این کمتر نشی پیدات کنم حتی اگه، پروازمو پر پر کنی محکم بگیرم دست تو احساسمو باور کنی پیدات کنم حتی اگه، پروازمو پر پر کنی محکم بگیرم دست تو احساسمو باور کنی
I must find you, so you won’t get lonelier day after day Willing to stay with me, not to get worst than this To find you, even if you tear the dream of flying in my mind To hold your hands tight to believe me then To find you, even if you tear the dream of flying in my mind To hold your hands tight to believe me then
باید تورو پیدا کنم، شاید هنوزم دیر نیست تو ساده دل کندی ولی، تقدیر بی تقصیر نیست باید تورو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی راضی به با من بودنت، حتی از این کمتر نشی
I must find you right now; maybe it’s not too late You gave up so easily but the fate’s not innocent too I must find you, so you won’t get lonelier day after day Willing to stay with me, not to get worst than this